X
تبلیغات

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

روزنوشت های امیر اعظمی

روزنوشت های امیر اعظمی
 
بهترین شیوه خواندن وبلاگ: خواندن بر اساس آرشیو موضوعی

آن‌چنان زی که بمیری برهی نه چنان زی که بمیری برهند
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1392/06/24 توسط امیر اعظمی

هفته پیش به منظور برگزاری همایش چند روزه راهی استان اردبیل شدیم.

و اما مختصری از سفر...

* وقتی برای رزرو بلیط هواپیما اقدام کردم دیر شده بود و بلیط نبود؛ تا اینکه به لطف یکی از دوستان تونستم بلیط jump seat  بگیرم و پرواز کنم. به آسمون اردبیل که رسیدیم به دلیل جو نامساعد هواپیما نتونست بشینه و دوباره به مهرآباد برگشت و بعد از یک ساعت دوباره به سمت اردبیل پرواز کرد که این بار دیگه نشست.

* تو اردبیل جای دیدنی و گشتنی برخلاف تصور قبلیم خیلی کم بود و تنها دو مکان قابل‌ذکر داشت یکی دریاچه شورابیل بود و دیگریش بقعه و موزه شیخ صفی‌الدین اردبیلی بود. نکته قابل تأمل اینکه چندتا از راننده هایی که در اختیار ما بودن در طول سفر و خودشون اردبیل بودن تا حالا داخل بقعه و موزه نرفته بودن!

* نکته جالب این بود که در اردبیل فرض بر این بود که همه آذری زبون هستند مگر اینکه خلافش ثابت بشه؛ نمونه اینکه هرجا میرفتیم ترکی حرف میزدن بدون اینکه بدون طرف اصلاً آذری بلد هست یا نه؛ حتی اطلاعات پرواز فرودگاه!

* یه ساعتی رو به همراه جمع همایش مهمان امام جمعه شهر اردبیل بودیم که یه معنویت خاصی را تو وجودشون میشه حس کرد. انسان نازنین و بزرگواری بودن که فکر کنم بعدها شناخته بشن و فعلاً خیلی‌ها نتونستن ایشان را خوب بشناسند.

* مزیت فوق العاده اردبیل آب و هوای اون بود. دمای میانگین 16 درجه که نه سرما رو حس میکردی و نه گرما|؛ تازه اونم تو فصل تابستان که میانگین دمای تهران 40 درجه هست.

* صبح های اردبیل با اون هوای فوق العاده و صبحونه سرشیر و عسل واقعاً دل‌چسبش رو هیچ‌وقت فراموش نمی کنم.

* جالب اینکه تو اکثر وعده های غذایی اردبیلی‌ها از کره محلی در کنار غذا استفاده میشد.

* از لحاظ قیمت‌ها میشه گفت اردبیل جزو ارزونترین شهرهای ایران محسوب میشه!

* سوغات شهر اردبیل هم بیشتر عسل بود و حلوا سیاه

* اردبیلی‌ها رو چند مورد تعصب داشتند. تو مسائل مذهبی روی اسم حضرت ابوالفضل که همه جا میشد اونو مشاهده کرد. تو مسائل ورزشی هم روی علی دایی و حسین رضا زاده که البته بیشتر علی دایی رو یاد می کردن و دلیلش رو که میپرسیدم می گفتن: تو اردبیل کار خیر زیاد انجام میده؛ واسه این همه دوسش دارن و واسشون محترم هست.

* در مقایسه با سایر استان‌ها و شهرهایی که گشتم یه نکته تو اردبیل بسیار تو چشم بود و اون ساخت و ساز بسیار داخل شهر بود به طوری که بافت شهر ناآرام بود و در بیشتر مناطق مشغول ساخت و ساز بودن.

* از اردبیل حدود نیم ساعت که دور میشی به شهر سر عین میرسی که به آبگرم هاش مشهور هست. اونجا واقعاً لذت بردم هم از آب معدنی گوارایی که خوردیم و هم از آبگرمی که شب ازش فیض بردیم. جالبی سر عین این بود که مراکز خریدش بسیار بیشتر از اردبیل بود و ساختار شهر اونقدر سریع رشد کرده بود که هر کسی نمی دونست فکر می کرد اونجا مرکز استان هست.

* جاده اردبیل به سمت آستارا که حرکت کنی حدود 30-40 کیلومتر که دور میشی گردنه حیران آغاز میشه. اونجا که میرسی همه چی تغییر میکنه و فضای سرسبز و هوای کاملاً مه‌آلود یه لطافت خاصی رو بهمراه داره و دره های اون واقعاً چشم‌نواز هست.

خدایا شکرت


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1391/06/06 توسط امیر اعظمی

سلام

جای تمامی سفر دوستان خالی!

تو سال های اخیر چند بار به خود شهر قزوین و چند تا از شهرهاش سفر کردم و بعضی سفرهام البته کاری بود

شرایط این استان به دلیل نزدیکی به البرز و تهران خاص نیست و مشابه هست به همین دلیل درباره خود شهرها و شرایطشون ترجیح میدم چیزی نگم

 

 اما خاطره دوست داشتنی سفر به استان قزوین:

چند سال پیش بود که به همراه دوستان دانشگاهی دعوت بودیم به شهر آبیک. یکی از دوستانمون که عضو تیم فوتبال دانشجویان ایران بود تونسته بودن مقام دوم آسیا رو کسب کنند و برای همین امر مراسمی تو شهر و منزل پدرشون ترتیب داده شده بود.

دوستان این جوون که ماها باشیم با یه مینی بوس که آشنای خودشم بودم راهی آبیک شدیم و بماند وقایع درون ماشین در طی سفر چند ساعته و حرکات عجیب و غریب درون شهر و وقایع پشت وانت بار و ساز و دهل و .... شب موقع شام بود که همه همکلاسیا تو یه اتاق جمع بودیم و خیر سرمون همه مهموناشون میگفتند اینا دانشگاه تهرانی هستن و باکلاسن و فرهیختن و ال و بل و ....

موقع شام دوبرابر تعدادمون غذا آوردن تو اتاق و از بس سالاد خورده بودیم و اون بنده خداها دیگه مونده بودن چه خبره، یهو دیدیم تمامی سالادهای مونده رو تو دیگ گذاشتن و آوردن گذاشتن وسط اتاق که خیال همه راحت بشه. موقع برگشت هم مادر دوستمون چند جعبه شیرینی واسمون اورد که تو برگشت بخوریم.

فکر کنم بعد از رفتن ما تنها تجربه شون این بوده باشه که نذارن بچه هاشون درس بخونن! و یا حداقل نذارن برن دانشگاه تهران!


نوشته شده در تاريخ شنبه 1390/09/26 توسط امیر اعظمی

تاسوعا و عاشوراي امسال(پاييز 90) راهی دیار يزد شدم و مهمون یکی از دوستان نازنینم بودم كه اهل زارچ بود. زارچ شهري در حدود 15 هزار جمعيت بود كه تا خود يزد تنها يه ربع فاصله داشت.

  مسير : اردكان - ميبد - اشكذر - زارچ - يزد


اما نکته های جالب این سفر

  • تقيد مذهبي يزدي ها بيشتر از اون چيزي كه فكر ميكردم بالا بود و حال و هواش نه تنها با تهران بلكه با خيلي از شهرهاي ديگر كشور هم تفاوت داشت

 

  • وقتي باهاشون همكلام ميشي تازه اون تفاوت هاي اصلي ميان يزدي و اصفهاني رو كاملا ملموس درك ميكني

 

  • اونجا زمين واقعا مفت بود و حتي بعضي از خونه ها تا 500 متر حداقل ميرسيد و مشكلي بابت زمين و گروني نبود!

 

  • ديالوگ هاي ميان افراد معمولا در چارچوب خاص قرار داره و اون آزادي و راحتي در گفتار ساير شهرها نيست كه هرجوري حرف بزني. نوعي سنگيني خاصي تو برخوردشون هست كه ناخواسته آدم مجبوره مراقب كلامش باشه

 

  • تاسوعا و عاشورا تو يزد بويژه شهر زارچ حال و هواي خاصي داره و همه از جون و دل در مراسم خاصشون شركت ميكنن

 

  • جالب اينكه اونجا خبري از روضه خوني و گل كاري آنچناني خبري نبود و بيشتر تمركز بر روي مراسمات قديميشون بود تا روضه و مداحي و سينه زني و ....................

 

  • هر محله هيئت خاص خودش رو داشت و به طرز خاصي هم هيئت پرست بودن به شكلي كه در محل حسينيه بزرگ زارچ كه ميخواستن جمع بشن حاضر نبودن يه دست بشن و هر هيئت با پرچم و مداح خاص خودش وارد ميشد!!!

 

  • تو اون شهر به اون كوچيكي به اندازه تهران به اين بزرگي نذري وجود داشت و در هر خونه ميدي دارن غذا ميدن كه معروفترين از ديد خودشون قيمه بود.......... روز عاشورا واسه قيمه صف يك كيلومتري وجود داشت!

 

  • خيلي آدم ها از ساير شهرهاي يزد و همچنين استان هاي ديگه كشور اومده بودن به زارچ كه مراسم عاشورا رو ببينن. مراسمي كه از اوايل صبح آغاز و تا بعدازظهر ادامه داشت

 

  • روز عاشورا تا دلت بخواد تريلي و نيسان رو مثه دكورهاي نمايشي تزيين ميكنن و ميون جمعيت تردد ميكنن از بارگاه يزيد گرفته، بارگاه عمربن سعد، دير راهب، خيمه زينب گرفته  تا خيمه گاه طفلان مسلم..........

 

  • يه تريلي درست كرده بودن به اسم بازار شام كه توش همه جور وسايل فروشي بود و به اسم نذر چندبرابر قيمت ميفروختن و همه هم خريدار بودن...از گوشت بگير تا روسري زنانه.. جالبي اين بود كه يه جا ثابت نبود و ميان جمعيت در حال تردد بود

 

  • پشت يه ماشين پرگهواره بود و ميان جمعيت تردد ميكردن و هر كي بچه داشت ميداد واسه يه دقيقه به نيت تبرك گهواره علي اصغر بچش رو تو اون گهواره بذارن

 

  • يسري مراسم خاص تو زارچ بود كه جايي نديده بودم. اول اينكه يه لباس شير داشتن كه يكي ميپوشيد و وسط جمعيت به سر و سينه ميزد و گريه ميكرد (اعتقاد دارن روز عاشورا يه شير جنگل! برا امام حسين اين حركتا رو انجام داده!). دوم يه گروه شيپورچي داشتن كه جلو همه وارد حسينيه ميشدن و با ريتم خاصي شيپور ميزدن و بعد از اونا طبلاي 2 متري كه رو چرخ حمل ميشد وارد ميشد و با صداي بلند نواخته ميشدن و بعد از اون هم گروه شمشيرزن ها وارد ميشدن كه همه كفن پوش و شمشير به دست با ريتم خاصي شعار ميدادن و دور حسينيه ميچرخيدن و شمشيراشونو تو هوا ميچرخوندن

 

  • تمامي نمادهاي منسوب به عاشورا رو بازسازي كرده بودن. آتيش زدن خيمه. شترسواران از قبيل حرمله. شمر و .... گروهي به اسم اراذل كه مسئول آتيش زدن خيمه اهل بيت بودن. سقاگرها و ........

 

  • روز عاشورا گروه شمشير زن ها سراپا سرخ گون بودن كه البته تنها كمتر از 10 درصدشون قمه زده بودن و باقيشون از سرخاب استفاده كرده بودن..........

 

  • مراسم اصلي زارچي ها بلند كردن نخل (داراي طرح گنبدي با يه طرف پارچه مشكي و يه طرف آيينه كاري با چندين متر ارتفاع و پهنا كه روي چوبهايي نصب شده بود) هست كه همه پابرهنه ميكنن و نخل رو رو دست بلند ميكنن و سه دور ميدون حسينيه ميچرخونن و خانما هم پشت سر آقايون

 

  • هر كسي قرباني داشت بايد صبر ميكرد تا نخل معروف بلند بشه بعد اونا قربوني كنن. هر كسي با قصاب شخصي اومده بود و همه گوسفندا تو يه راسته و همزمان سربريده ميشن

 

  • يسرم تو خود يزد و زارچ گشتيم. از محله زرتشي ها تا مسجد خشتي شهر. از آب انبار زرتشتي ها كه در قديم نقش آبسردكن رو داشته تا دخمه كه شبيه يه گودال بالاي كوه بود كه قديما زرتشتي ها اجسادشون رو ميبردن اون بالا ول ميكردن تا توسط لاشخورها خورده بشه! و پشت بام هاي جالب با اون بادگيرهاي قشنگ و طراحي جالبشون..............

 

  • پدر دوستم با نوعي دلتنگي از خاطرات يه قلعه قديمي تو زارچ صحبت ميكرد كه طراحيش طبق گفته ها واقعا جالب بوده و اما متاسفانه به دلايلي الان ديگه چيزي ازش باقي نمونده......

 

 

 جالبترین نکته سفر: 

شب عاشورا تو حسينيه بزرگ زارچ بودم كه ميخواستن براي توسعه حسينيه پول جمع كنن. شهر حدود 15 هزار بيشتر جمعيت نداره و جالب اينجاس كه بيش از دهها ميليون پول داده شد و خيلي از خانم ها هم طلاهاي خودشون رو دادن و بعضيا هم زمين و ........... واقعا جالب بود


شكرت

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1390/02/29 توسط امیر اعظمی
بالاخره کرج هم واسه خودش استان شد و  این کار باعث شد که این استان بیشتر از قبل مورد توجه قرار بگیره


اما نکته های جالب این سفرا

- معماری شهرهای این استان تا همین چند سال پیش بیشتر شخصی بود و هر کسی باب دلش خونه میساخت و اونجا میشه عجیبترین ساختمونای دنیا رو دید حتی خونه هایی ذوزنقه ایی با زیر بنای کمتر از 30 متر!

- وقتی توی شهرهای کرج قدم میزنی فضای تهران یادت میره و بیشتر حال و هوای شهرهای کوچیک ایران و کوچه و محله هاشون واست تداعی میشه

- صبحا کوچه ها و خیابوناشون خالی از مرده و بیشتر زن و بچه میبینی، آخه بیشتر اهالی شهرهای کرج کارشون توی تهرانه و شبا که ماشینا و سرویس ها از تهران به سمت این استان روانه میشن تا مردا رو از سر کار ببرن خونه هاشون میشه کامل این مطلب رو حس کرد

- این استان شده 72 ملت چون بیشتر ساکن های اون از مهاجرای سایر نقاط ایرانن که به اجبار روزگار و یا به امید زندگی بهتر واسه کار راهی این دیار شدن

- تو شهرهای این استان که میری توی شهرک ها و محله ها میتونی قومیت های مختلف رو ببینی که هر قومی معمولا نزدیک هم یه محله یا شهرک رو تشکیل میدن و به زبون محلی بیشتر حرف میزنن

- تو بعضی از نقاطش میبینی که توی یه مساحت 1000 متری حداقل 30 خونه بهم چسبیده هست جوری که از تو یه خونه میتونی صدای خروپف همسایه رو شبا بشنوی و تو هر خونه بالا 4 نفر زندگی میکنن!! همین مساحت یه خونه ی کوچولو تو بالاشهر تهران رو با 2 ساکن تشکیل میده که همشم در حال غرزدنن که خونه کوچیکه و راحت نیستن!!!!!!!!!!!!

- یه لذت تو این استان اینه که غروبا وقتی سر کوچه ها وامیسی و میبینی که مردا برمیگردن تو خونه با همه خستگیاشون اما خونه شون روشن میشه آدم دلش آروم میشه

- ایشالا تن همه رحمتکشا واسه زن و بچشون سالم باشه...................

و اما جالبترین نکته سفر:

چند سال پیش از یکی از شهرهای کرج داشتم میومدم سمت تهران که تو ماشین یه خانوم از خود متشکر با لهجه غلیظ....... که همش میخواست قایمش کنه داشت با موبایل حرف می زد، اینقد تن صدای طرف و خودش بلند بود که همه ی مسافرای ماشین حرفاشون میشنیدن. وسط همه حرفاش این حرفش واسم جالب اومد که به طرفش میگفت که خونمون تا جودن( منظورش جردن بود !) 15 دقیقه بیشتر نیست و این در حالی بود که از اونجایی که سوار شده بود تا میدون آزادی فقط 50 دقیقه راه بود!!!!!!


خدایا شکرت


نوشته شده در تاريخ شنبه 1389/08/29 توسط امیر اعظمی
اواخر خرداد 1389 به همراه یکی از دوستای باحالم که تازگیام ماشین خریده هوس سفر کردیم، اینبار استان کردستان


و اما نکته های سفر

- جدا از خود سنندج که به پاریس کوچولو مشهوره! و دیگه جایی واسه گفتن نذاشته، سقز رو میشه باکلاسترین شهر استان دونست

- بیجار تنها شهر استانه که از ترکیب تقریبا برابر تسنن و تشیع تشکیل شده

- دیواندره نه زیاد بزرگ بود و نه چیز چشم گیری واسه تعریف

- شهر قروه هم از این بابت جالب بود که علاوه بر بزرگی و باکلاسیش اطرافش پر بود از زمینای کشاورزی بخصوص سیب زمینی!

- مسیر جاده از قروه به دیواندره و بخصوص از سقز به بانه فوق العاده مارپیچیه و خطرناک و نباید با سرعت زباد بری که ما هم جریمه سرعت شدیم!

- تو مسیر سقز به بانه مناظر طبیعی زیبایی هست که تا حدی خاطرات شمال رو تداعی میکنه


و اما اصل حرفا ماله شهر مرزی بانه بود:

- خود بانه که تو مرز عراقه یه شهر تقریبا کوهپایه ای بودش که خود شهر زیاد خبری نبود اما علت اصلی شلوغیش و مشهوریش بازار بانه س که خیلی باحاله

- معمولا بیشتر مسافرا با ماشین شخصی واسه خرید میان و بهمین دلیل پیدا کردن جای پارک نزدیکای بازار یه کار واقعا سختیه

- تو بازار بانه پس از قیمت کردن تمامی انواع اجناس رسمی و غیر رسمی! به این نتیجه رسیدم که قیمت انواع محصولات تو بانه در قیاس با تهرون از 30% تا 80% کمتره که واقعا عالیه

- لوازم آرایشی و بهداشتی تو بانه فوق العاده ارزونه اما دو نوع کاملا مشابه اصل و تقلبی رو اونجا میبینید که اگه اینکاره نباشید کلاه سرتون میره، این قسمت سفر عشق خانماس و معمولا هم سرشون کلاه میره!

- میشه یه جهیزیه یی رو که تو تهرون با 15 میلیون تومن جمع میشه اونجا با 10 تومن و بهترین مارکا! تهیه کرد

- یه ال سی دی که تو تهرون یک و نیم قیمتشه اونجا میشه با یه تومن خرید!!! و مثالای دیگه که گفتن نداره

- اونجا همه چی گیر میاد اما جالبه که از پوشاک خبری نیست

- جالب اینکه بروز شدن مدل ها تو بانه فوق العاده سریعه و اونجا چیزایی میبینی که هنوز تو تهرونم نیومده!

- تو مسیر برگشت ساعت 2 بامداد به بعد دوست نازنین در حالت چرت و خلسه عرفانی پشت فرمون بود و جالب اینکه با سرعت 150 تا سبقتم میگرفت که البته چند بار متاسفانه با بوق ماشینای روبرو که داشتیم مستقیم میرفتیم تو دلشون چرتش پاره شد البته کمتر از چند ثانیه طول نمیکشید!!! منم که با سرعت و خواب آلودگی راننده جماعت مشکلی ندارم کاری نداشتم و میذاشتم با همون چرت و سرعت سبقت بگیره و فقط میخواستم واسه زمانی که عزراییل رو رویت کردم یه حرکتی بکنم! دوستم میگه تو واسه بغل دستی افراد خواب آلود خیلی باحالی چون میذاری طرف هم خوابشو بکنه و هم رانندگیشو!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/08/16 توسط امیر اعظمی

تو سالای 80 - 81- 82 و چند سال قبل چندین بار راهی این استان شدم. شهرهای ساری، نوشهر، چالوس، نور، تنکابن، رامسر و ........................


اما نکته های جالب این سفرا

- تو تابستونا خیلی میچسبه این استان بخصوص لب دریاش که عجب صفایی میکنه آدم با دریا و ساحل

- تو فصل بهار زیاد نچسبید چون تو یه روز بیش از دهها بار بارون میاد و جالبتر اینکه وقتی میری بیرون میبینی اونجایی که هستی میباره و جلوترش خبری از بارون نیست!!!!!

- آدمای محلیش اگه خسته ی کار نباشن باهاشون بچرخی خیلی بهت حال میدن و هر چیم بخوای دریغ نمیکنن.

- تمشکای وحشیش تو جنگل که میری و خودت میچینیشون آی میچسبن که نگو


و اما جالبترین نکته سفر:

با یکی از دوستا از ویلا تو اطراف نوشهر رفتیم شهر واسه خرید، نزدیک یه میوه فروش تو بازار رسیدیم و من از دور دیدم که اون وقتا زده بود پرتقال تامسون کیلویی 300 اما تا از دور چشش به ماشین ما افتاد که میریم سمتش قیمت رو برداشت و یکی دیگه جاش گذاشت که کیلویی 1000!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خنده ام گرفته بود اما برو خودم نیاوردم و با همون قیمت یه کارتن گرفتیم و بعدا که واسه رفیقم تعریف کردم شاکی شد که چرا اونجا نگفتی، منم واسم مهم نبود چون مهمون اون بودیم


خدایا شکرت


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/05/24 توسط امیر اعظمی
از 1382 تا .....

تو این بخش تفرجگاههای تهران رو واستون میگم:


فَرَحزاد

محله و دهکده‌ای تو شمال غرب تهرونه که از بزرگراه یادگار امام، جاده فرحزاد و بلوار فرحزادی شهرک غرب قابل دسترسیه. فرحزاد از توابع شمیراناته. این محله، به دلیل هوای با طراوت و فرح انگیزش به همین اسم معروف شده.

فرحزاد از ۳ محله تشکیل شده‌: محله فرحزاد بالا (شمال اتوبان یادگار امام)، فرحزاد پائین (جنوب اتوبان یادگار امام) و محله امامزاده صالح     .ضرب‌المثل فارسی: «تو بگو ف، من میگم فرحزاد

فرح زاد پایین که بری به باحالترین رستوران سنتی اونجا میرسی به اسم درویش که خودم هر وقت مهمون داشته باشم میبرم همون جا، صفایی داره والااااااااااا


دره اوشان - فشم

این دو ناحیه به ترتیب در ۲۰ و ۲۵ کیلومتری شمال شرق تهرونند. اوشان – فشم در مسیر جاده لشگرکه. روستاهای آهار، شکراب، لالون، زایکون، گرماب دره و میگون هم تو همون حوالی از مناطق تفریحی‌اند که واسه سفرای یک روزه خوبن.

دره اوین - درکه

این دره تو شمال شهر تهرونه. تو طول دره اوین رودخونه‌ای پر آب جریان داره که تو یه بخشی از مسیر ، به صورت پلکانی در اومده که به هفت حوض معروفه. جای خوبی واسه اوناییه که نه از پیاده روی ساده خوششون میاد و نه اهل کوهنوردین.

دره جاده چالوس

این دره تو مسیر جاده کرج به چالوسه. اونجا رستوران و هتل هم داره و جایه خوبیه واسه اونایی که با ماشین میخوان برن جند ساعتی رو خوش باشن و استراحت کنن.

    دره کن- سولقان

این دره تو شمال شرقی شهر تهرونه و رودخونه کن، که از بلندیهای شمال البرز سرچشمه می‌گیره، تو مسیر اون جریان داره. تو طول دره‌، قهوه‌خونه‌هایی متعددی داره که واسه استراحت جایه خوبی هستن.

پناهگاه کلک چال


کلک‌چال اسم یکی از کوه‌های رشته کوه مرکزی البرزه که تو شمال تهران و شرق میدان تجریش واقع شده.

این پناه‌گاه سه مسیر دسترسی داره. مسیر اول از بوستان جمشیدیه هستش. دو مسیر دیگر گلاب‌دره و دره وزباده.   

کلک چال رو یخچال پربرف هم معنی کردن. واسه کوهنوردی جایه خوبیه هم تو فصل گرما و هم سرما. تو فصل سرما سرسره بازیش حرف نداره به شرطی که از مردن نترسید!!!

پناهگاه توچال

پناهگاه توچال تو دامنه جنوبی البرز و تو کوهستان مشهور به توچاله. محل مناسبی واسه کوهنوردیه‌.
 توچال دارای تله‌کابینه و پیست اسکی توچال تنها مکان اسکی روی برف این منطقه بحساب میاد‌.

دربند

دربند از دهکده‌های قدیمی شمیران و در شمال باغ سعدآباده. دربند آغاز یکی از راه‌های اصلی صعود کوهنوردان به البرز مرکزیه. کوره ‌راهی از دربند آغاز می‌شه و به آبشار دوقلو و پناهگاه شیرپلا ختم می‌شه. جای خوبیه واسه یه چرخ ساده و استفاده از معنویات محل از جمله قلیون!!!!!

دره گلاب دره

ده گلاب‌دره از جمله ییلاق‌های خوش آب و هوای شمال شرقی شهر تهرونه‌. اینجا معمولا شلوغ نمیشه و آدمای خاص! میرن اونجا


دشت جانستون

واسه گردشای دسته جمعی خوبه فقط!!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/03/24 توسط امیر اعظمی
  از 1382 تا ...


تو این سالها پارکها و بوستان های شهر تهران رو رفتم که مجملی ازشون واستون در ادامه گفتم:

پارک ملت: پارک عمومی تو شمال شهر تهرونه . اما امکانات پارک: استخر موزیکال ، مجموعه مجسمه‌های مشاهیر پارسی، مجسمه مادر، رستوران جزیره، دریاچه، مجموعه سینمایی و ............

پارک لاله: یکی از پارکای بزرگ شهر تهرونه . اما امکانات پارک: میزهای شطرنج، زمین‌های بسکتبال و والیبال، مرکز تئاتر عروسکی، کتابخانه و ..... تو همسایگیش موزه هنرهای معاصر، موزه فرش ایران و هتل لاله واقع شدن.

پارک ساعی: تو خ ولیعصره. اما امکانات پارک: تندیس تفکر ، برکه، آبشار، باغ ژاپنی دارای پرندگان آبزی، خرگوش، قوچ ارمنی، غاز، قو، مرغابی، طوطی، طاووس و ..

پارک المهدی: تو ضلع جنوب شرقی م آزادی. اما امکانات پارک: امکانات قایق‌رانی، ابزارهای پرورش اندام و.....

پارک شهر:  اولين پارک عمومي شهر تهران تو مرکز تهران. اما امکانات پارک: آکواریم ،استخر، اداره برق، دیوان عدالت اداری، آب و فاضلاب تهران، و.... تو همسایگیش تالار سنگلج، شهرداری منطقه ۱۲، وزارت دادگستری، وزارت امور خارجه، ساختمان روزنامه اطلاعات، ورزشگاه شهدای هفتم تیر، تحقیقات علوم آزمایشگاهی، درمانگاه خیریه صالح و مرکز تلفن قندی واقع شدن.

پارک قیطریه: تو شمال شهر تهرونه که در شمال بزرگراه صدر و انتهای خیابان قیطریه واقعه و از شمال به فرمانیه، از جنوب به میدان پیروز و بزرگراه صدر، از شرق به چیذر و از غرب به قیطریه و شریعتی محدود می‌شه!( ماله مایه داراس!). قشنگی پارک به راه‌های متعدد و تودرتوشه. تو این پارک فرهنگسرای ملل هست با امکانات کتابخانه و کلاس‌های آموزشی برای ساکنان قیطریه!

پارک جمشیدیه: خدایی هم  زیباست و هم دیدنی‌ تو انتهای خ ش باهنر که از شمال به کلک چال، از جنوب به باغ دولو، از شرق به خیابان جمشیدیه و از غرب به جاده کلک‌چال محدوده. اما امکانات پارک: دریاچه، آبشار مجاور و آبنماهای سنگی. این پارک تو ابتدای مسیر اصلی صعود به کلک چال قرار داره.

پارک جنگلي طالقانی یا عباس‌آباد: نزدیک ایستگاه مترو میرداماد و روی تپه‌های عباس‌آباد واقعه. قسمت جنوبیشم  طرح حلزونی‌شکل داره و از درختای بلوط ایتالیایی پوشیده شده.

بوستان نهج البلاغه: بزرگترین (پارک) بوستان دره ای کشوره. این بوستان بیش از ۳۵ هکتار وسعت داره!. اختلاف ارتفاع سطح تا کف پارک، ۵۵ متر و دارای شیب بین ۱۰ تا ۳۵ درجه است که تو بخش وسیعی از دره فرحزاد بین بزرگراه نیایشه. اما امکانات پارک: رستوران ، کافی شاپ ، چایخانه سنتی ، مسجد ، رستوران ، ۸ تراست پیاده رو طولی هزار و دویست متری، سه تراست پیاده رو عرضی ۳۰۰ متری، ۹ هزار متر مربع مسیر دوچرخه سواری، ۱۸۰۰ متر مربع فضای ورزش همگانی، ۸۰ واحد آلاچیق، دو پل عابر پیاده روی دره، تأمین بیش از هزار واحد پارکینگ در حاشیه و دورن سایت ، فضاهای ورزشی ( زمین های والیبال ، بسکتبال ، تنیس ، پینگ پنگ و پیست دوچرخه سواری و مسیر تندرستی ) ، زمین بازی کودکان ، فضاهای توقفگاهی و ....

پارک آب و آتش: پارک متفاوتیه که  تیر ماه 88 افتتاح شده. اما امکانات پارک: چهار ستون بلند به ارتفاع 10 متر که شعله های آتیش از اونا زبونه می کشه، فواره های آبی که از دل زمین جوشیده  همراه با نورپردازی،  فانوس دریایی تو مرکز پارک با ارتفاع 30 متر، آمفی تئاتر رو باز با یک سازه ی چادری، آلاچیق های بزرگ و .... این پارک بعد از تقاطع حقانی و آفریقا (چهار راه جهان کودک )، نبش خیابان دیدار جنوبی واقع شده.



پارک پرواز: بالای تپه‌های ارتفاعات شمال غربی تهران در شهرک مخابرات‌، بلوار پیام‌، کوچه پارک واقع شده که چشم اندازی زیبایی از شهر تهرون داره. این پارک نونهال تو سال ۱۳۷۱ تأسيس شده!

پارک نیاوران: تو خیابون شهیدباهنر، ابتدای خیابونه پاسداران. امکانات پارک: کتابخانه ، آمفی تاتر ، بوفه ، زمین بازی کودکان ، آب نما و...توی این پارک یکی از قدیمی ترین درختای چنار شهر تهرون جا خوش کرده.

بوستان گفتگو: تو حاشيه مسير شمال به جنوب بزرگراه چمرانه كه از سمت شمال به مجموعه پل هاي تقاطع بزرگراه هاي چمران و رسالت غرب، از سمت جنوب به خيابان جواد فاضل، از سمت شرق به بزرگراه چمران واز غرب به كوي نصر مي رسه و به سمت بزرگراه شيب تندي داره و تو هر گوشه اون باغ هايي به سبك كشور هاي مختلف طراحي شده. تو بخش باغ ايتاليايي، تنديس تمام قد «مريم مقدس» اهدايي «جان فرانكو شيروكي» از ايتاليا، اونطرفتر باغ فرانسويه و یکم دورتر باغ انگليسي، باغ ژاپني هم تو مرتفع ترين قسمت بوستانه. اما امکانات پارک: نمايشگاه بين‌المللي گل و گياه، چايخانه  سنتي، مركز بازي هاي رايانه اي، سالن نمايشگاه چند منظوره، مسجد، ساختمان اداري، رستوران، مركز سمعي و بصري، گشتگاه پياده ، آبنماي مركزي، پيست دوچرخه سواري، زمين هاي اسكيت و بازي كودكان، سرويس هاي بهداشتي، بركه، باغراه، پاركينگ، آمفي تئاتر روباز و گالري نقاشي

و اما اسامی باقیشون که گفتنی خاصی واسشون ندارم و البته اسم بعضیاشم دیگه یادم نمونده:

آرارات، شطرنج، ورزش، آزادي، ارغوان، استاد معين، اشرفي، الهيه شرقي، بهار، آزادگان، بهاره، دانشجو، بعثت، بهشت، آلاله، زیبا، ارکیده، اندیشه، پارک جنگلي کوي نصر و .................................


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/03/16 توسط امیر اعظمی
از 1382 تا ... الان


14 و 15 خرداد 89  به اتفاق چند نفر از دوستا رفتیم "شکراب" و دو روز تو این منطقه خوش آب و هوا و بدور از پیامک و زنگ موبایل!!! سپری کردیم.

مسیر دسترسی به شکراب : تهران - جاده لشگرک به سمت فشم - حاجی آباد - اوشان - روستای آهار  - شکراب.

با این توضیح که پس از عبور از روستای آهار و کوچه باغهای  پر از درخت گیلاس و آلبالو،  با حدود یک ساعت کوهنوردی سبک در جاده ای مالرو  در امتداد رودخانه، به امامزاده شکراب میرسید که تو فاصله ي چهار كيلو متري شمال غربي آهار واقعه. بناي امامزاده مربوط به زمان قاجاريه س و مدفن امامزاده سيد زاهد و سيد طاهر هستش.

 

اما نکات جالب سفر:

_ صحنه‌های داخل مسجد فیلم مارمولک رو تو مسجد آهار فیلم برداری کردن

_ تو مسیر تا چش کار میکنه باغ گیلاس و آلبالو بود که البته هنوز نرسیده بودن و خوشبختانه ذهنمونو درگیر نکردن!!!

_تو شکراب اتاق و چادر برپاشده واسه اجاره بود

_ شب تا جاییکه تونستیم بال مرغ کباب کردیم، تا صبح همه جوره حال کردیم و نهار روز بعدشم یه املت بندری مخصوص ذغالی زدیم

_ دوغ محلی اوشان خیلی باحاله و خوراکه واسه خواب مستانه!

_ آبشار شکرآب آهار به فاصله ۱۰ دقيقه اي از امامزاده  شکرآب قرار گرفته که زیبایی و طراوتش خدایی محشره.

_دشت اسبان به فاصله یه ساعتی از شکراب هست که اسبای وحشی باحالی داره

_ از شکراب به دشت اسبان دو مسیر وجود داره، اولی مسیر مال روه که اکثرا از اونجا میرن و دومی یه مسیر واقعا غیر عادی با صخره های خطرناک  و سنگ های لغزونه که انسانهای عاقل از اونجا نمیرن، ما هم که .... بودیم از مسیر دوم رفتیم و چند بار نزدیک بود به دیار باقی بشتابیم!

_ پشت کوههای انتهای دشت اسبان منتهی میشه به توچال

 

اما جالبترین  نکته سفر:

تو مسیر برگشت برای انجام امر خیری! رفتم لای بوته زارا و مشغول بودم که ساعدم به آرومی روی یه گیاه کشیده شد. انگار که دهها زنبور ساعدمو نیش زده باشن!. ساعدم سرخ شد و تا یه روز میسوخت و هنوزم سرخه!.

تازه فهمیدم که گیاه دوست و مهربون! گزنه بوده. ساقه اين گياه را پرزا و تارهاي مخروطي شكل پوشونده كه در صورت لمس كردن ساقه بدست مي چسبه و پوست را مي گزه كه توليد خارش و سوزش بدی مي كنه.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1389/03/16 توسط امیر اعظمی

اولین یادگار من از تهران:

4 سالم بود که اومدیم تهران خونه یکی از اقوام. اونجا بخاطر شیطنت خودم و البته بچگیم! پیشونیم شکست و وقتی منو بردن دکتر یه بخیه خوشگل رو پیشونیم بیادگار حک کردن.

این بخیه که رو پیشونیمه همیشه منو یاد اولین سفرم به تهران میندازه.

از پست بعدی متعلق به سفرنامه استان تهران، سفرا و گشت و گذارمو واستون میذارم.

نکته جالب اینکه خیلی از خود تهرونیام اونقدری که من اینجا رو گشتم نگشتن و از استانشون شناخت کاملی ندارن!!!!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1389/03/03 توسط امیر اعظمی

وقتی با هواپیما نزدیک دریای خزر میشی یه حاشیه زیبا و تلاقی بین ساحل متراکم سبز و دریای آبی با حالت قوس مانند خودنمایی میکنه که فکر کنم بهترین تصویری که تا حالا تو هواپیما تو جاهای مختلف دیده باشم همین صحنه بوده.

اما خود استان و بخصوص شهر گرگان مثه باقی شهرهای شمال البته با ساکنان بومی بیشتر و گردشگری کمتر

تو شهر که چرخ بزنی به راحتی میتونی ترکمن ها رو هم ببینی که جمعیتشون تو گرگان قابل توجهه. رفتاراشون با نوع پوششون در نوع خودش جالبه

..................



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1389/01/25 توسط امیر اعظمی
از سال 82 تا به امروز بارها به این استان سفر کردم:

---11 بار مشهد

---2 بار نیشابور

---1 بار سبزوار

و اما نکته های جالب سفر:


* تو نیشابور که میری همه عشق زیور آلات هستن و بیشتر هم فیروزه و سنگ های قدیمی


* تو بیرون شهر نیشابور یه مجموعه ای به اسم باغرود هست که جای خیلی باحالیه و پر از باغ های میوه


* طوس که میری فردوسی رو میبینی که مقبره ش به سنگ قبر مهدی اخوان ثالث که بغلشه فخر میفروشه!


* با انواع وسایل حمل و نقل به این استان رفتم: ولوو- اتوبوس بنز قدیمی!- قطارهای درجه 1 و 2- هواپیمای 330


* جالب اینکه اطراف حرم امام رضا چون هتل و پاساژ زیاده بیشتر مسافرا فکر میکنن که بالا شهر مشهد اونجاس در حالیکه بالا شهر مشهد واسه بالا شهر تهران از لحاظ ..... شاخ شده!!!


* تو سفرهای مختلف به مشهد گریه های چند اهل تسنن، 3 تا مسیحی اروپا واسم خیلی جالب بود


* تو حرم امام رضا از سانسور و خودی و غیر خودی خبری نیست، هر کی رو با هر اعتقاد و ظاهری میبینی


و اما جالبترین بخش های سفر:


اول:::::

یه بار با بچه ها به سرمون زد که بریم سفر و شب تصمیم گرفتیم بریم مشهد، 2 تا از بچه ها رفتم واسه بلیط قطار، اما بلیط نبود! تو همون موقع خواهران حوزوی دست جمعی یه قطار رو به صورت فوق العاده هماهنگ کرده بودن واسه سفر به مشهد و از قضا یه کوپه اون وسطا خالی بود و ما هم که پررو پررو اونو گرفتیم!!

تو کوپه که رسیدیم گرم بود و در نتیجه مجبور شدیم با زیر پیراهن و شلوار راحتي بشینیم، درب کویه هم باز بود و هر از گاهی خواهران که در تردد بودن با دیدن ناخواسته! ما یه استغفرالله میگفتن و در میرفتن!!!!!!


دوم:::::

یکی از بچه ها که تو اقامتمون تو مشهد پا تو حرم نذاشته بود شب آخر که همگی از یه جای داشتیم میرفتیم به محل استراحت اصرار داشت که من میرم حرم!!! منم گفتم باشه با هم بریم. داخل حرم که شدیم دیدم که مسیرش رو کج کرد و داره میره دست به آب!!!! گفتم کجا؟ گفت میگن پله برقی های دست به آبش باحاله و رفت به منزلگه مقصودش و منم تنها رفتم داخل!!!!!

شکر.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1389/01/18 توسط امیر اعظمی
سلام و سال نو مبارک

در ادامه سفرنامه نگاری نوبتیم باشه نوبت قمه!

آمار دقیق دستم نیست اما از سال 82 تا الان بالای 70 بار رفتم به قم!!! خودم یه شب که داشتم حساب میکردم فیوزم سوخت. خوب قم یه حال و هوایی داره که تکرار واسش معنی نداره، هر وقت حس سفر باشه اما نه جای دور یا اینکه مثلا آخر شب یهو هوای سفر میکردم علی علی ترمینال جنوب و قم!

اما نکات جالب:

* تو شهر قم مهاجر خیلی زباده و مثلا کشور 72 ملته


*تو این شهر روحانی رو در حالتایی میبینی که هیچ جای دیگه نمیبینی!!!! مثل روحاني موتور سوار


*خاطرات قم زیاد که یکی از باحالاش همون ماجرای کوه خضر و بطری دوغه که تو بخش خاطرات به تفصیل گفتم


*اما جالبترین جشنواره زندگیمو تو قم رفتم. سال 88 تو زیر زمین حرم سومین جشنواره ملی کریمه براه بود. وارد سالن که میشدی باید کفشاتو درمیاوردی! اولین و تنها جشنواره تو زندگیم که همه حضار بی کفش بودن!!!


* یه بار تو جماران کفشامو که دست دوزم بودن حضرت دزد به عنوان تبرک برد و مجبور شدم نصفه روز رو با دمپایی تبرکی 1000 تومانی مال اونجا سر کنم!!!


* یه بار از یه جای دیگه راهی قم شدم و 2 روز هم نخوابیده بودم و کاملا خسته بودم، وقتی رسیدم تو یه گوشه حرم نیم ساعتی سرمو گذاشتم و خوابیدم و گوشیمم رو زنگ گذاشته بودم و کنار سرم بود. اما به جای زنگ ساعت با پر دست خادم اونجا که همش تو دماغم میکردش بیدار شدم و اونجا بود که متوجه شدم یه انسان خیر خواه با 2 نیت گوشیمو برده! اول اینکه به عنوان تبرکی و دوم اینکه دلش نیومده بود که صدای زنگ خوابمو بهم بزنه!!!

خدایا شکرت


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/08/27 توسط امیر اعظمی
فکر کنم سال ۸۵ بود که تقریبا کل شهرهای استان های کرمانشاه و ایلام رو گشتم

و اما نکته های جالب سفر

  • این دو استان هم مثل استان خوزستان میزبان جنگ تحميلي بودن!!!

 

  • غربت این دو استان از استان خوزستان در ارتباط با بازسازی پس از جنگ بیشتر بود!

 

  • زبون مردم این دو استان:کردی کلهر- لکی- کردی هورامی و یه مقدارم کردی سورانی یود!

 

  • مهمون نوازی مردمشون خدایی حرف نداشت

 

  • تو شهرای کرمانشاه سنگینترین قسم اینه: به گیسای مادرم قسم! کسی که اینو بگه دیگه شکی تو حرفش نباید بیاری!

 

  • تو چندتا از شهرای استان کرمانشاه اهل حق هام هستن که اونام واسه خودشون عالمی دارن و بعضی جاها حتی قبرستونشونم جداس!

 

  • تو این شهرا سبیل حرمت خاص خودشو داره! حتی بعضیا بهش قسم میخورن!

 



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/08/20 توسط امیر اعظمی
در سال های ۱۳۸۳ و ۱۳۸۶ دو بار کل استان خوزستان رو گشتیم! خوزستان از جمله استان‌هایی هست که در طول جنگ هشت ساله دچار آسیب و خسارتای فراوونی شد.

اما نکته های جالب این استان گردی:

  • موشک‌بارون دایمی برخی شهرها (به خصوص دزفول)، و حملات هوایی و زمینی به شهرهای بستان، هویزه، سوسنگرد، اهواز، شوش، شادگان و ... رو متاسفانه میشه در آثار به جا مونده و هنوز کاملا بازسازی نشده تجسم عینی کرد!!!

 

  • برخی افراد میانسال و بیشتر پیرای این مناطق فقط به زبون عربی حرف میزنن!

 

 

  • با وجود این همه آسیب در طول سالیان جنگ مردماشون از پیر گرفته تا جووناشون هنوز اصالت مهمون نوازی خوزستانیا رو حفظ کردن

 

  • تو بعضی از شهرها هنوزم که هنوزه بقایای تجهیزات جنگی زمان جنگ و خرابی های به جای مونده قابل دیده

 

  • بعضی از خونواده هاشون از دوران جنگ یادگاری هایی رو تو خونه هاشون دارن

 

  • بعضا نخل های این استان برخلاف نخل های استان بوشهر سر نداشتن و در اثر سوختگی ناشی از حملات جنگ شبیه تیر برق سیاه رنگ بودن


     


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/08/13 توسط امیر اعظمی
بهار ۱۳۸۸ دو بار، هر بار با همسفرانی جدید، راهی دیار اصفهان شدیم که جدا از خود اصفهان یه چند روزیم نجف آباد مهمون یکی از دوستان نازنینم بودیم و سر راه چند شهر دیگرم یه چرخی زدم! 

اما نکته های جالب این سفرا

  • از خصلت های خوب اصفهان نظافت شهر، درخت کاری و فضای سبز مکفی و برنامه ریزی شده و خیابون های درست و حسابیه!

 

  • ضد حال اصلی سفر که هیچ انگیزه ای واسه عکس گرفتن باقی نمیذاشت زاینده رودش بود که از خشکی کفش ترک زده بود و بچه ها در حال بازی و فوتبال بودن!!!!!!!

 

  • دو عیب اصلی شهر اصفهان یکیش اینکه که غذاخوریاش کمه و دیگه اینکه تاکسیای مناطق گشتنیش کم بود و در ضمن برخلاف تهران و خیلی شهرای بزرگ دیگه مسافرکش شخصی هم خیلی کم داشت!

 

  • در یکی از محافل سنتی! با چندتا از توریستای آلمانی برخورد داشتیم که جالب بود  

 

  •  جالب اینکه تعداد نچندان کمی از اصفهانیا آدرسا رو نمیدونن و البته شایدم نمیخوان که.....!

 

  • تو استان اصفهان تا دلتون بخواد ساکنین مهاجر دوران جنگ از استانای جنوبی هستن

 

  • راننده آژانسی که قرار بود ما رو ببره باغ پرندگان (از مکانای واقعا جالب) آدرسو بلد نبود و خود ما راهنماییش میمکردیم!!!، نگو راننده اولین بار که میره اونجا!!!

 

 

جالبترین نکته سفر اول: ماشین دربستی که من و دوستم رو از اصفهان میبرد نجف آباد، از سلطنت طلبان قدیمی بود که همش در حال فحش و بد و بیراه بود! ما هم که رفته بودیم سفر و کاریش نداشتیم، جالب اینکه به سبک درباری هم حرف میزد،

وقتی رسیدیم درب خونه میزبان، راننده از دیدن چهره میزبان و پدر بزرگوارش که مذهبی بودن کمی جا خورد و  به پدر دوستم ـبا اشاره به پسرش ـ میگفت که: ولیعهد هستند ایشان!!! منم از خنده مرده بودم  

و اما جالبترین نکته سفر دوم: یه شب به همراهی جمال (از دوستان) از اصفهان در حال بازگشت به خونه رفیقمون در نجف آباد بودیم تو شهر آدرسو اشتباه رفتیم، واسه پیدا کردن راه خونه باید میرفتیم میدان امام خمینی

بعد از مدتی پیاده روی از یه جوونی آدرس میدون رو پرسیدیم که با لحنی سوزناک! جواب داد: من بلد نیستم، آخه ما تازه اومدیم توی این شهر، ما همش ۵ ساله توی این شهریم!!!!!!!!!!!!!

جالبتر اینکه ۱۰ متر جلوتر میدان امام بود!!!

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/08/02 توسط امیر اعظمی
این سفر یکی از غیر قابل پیش بینی ترین سفرام بوده.

در سفرنامه های قبلی همونطور که گفتم تابستون ۱۳۸۸ چند روزی رو مهمان شهر مهاباد در استان آذربایجان غربی بودم.

روز آخر سفر بود که با یکی از دوستان (مطصفی برادر جمال و میشه گفت که میزبان اصلی من!) به شوخی رجز خونیمون گرفته بود که بازم به شوخی قرار گذاشتیم فردا صبح بریم ارومیه!!!!!!!!!

جالب اینکه فردا صبح ماشین یکی از دوستانشو قرار بود که بگیریم و بریم و از قضا شوخی شوخی صاحب ماشینم که آدم لوتی و نازنینی بود همسفرمون شد!!!!!!!!!!!!!!

در کل یه روز توی شهر ارومیه بودیم.

نکته جالبی تو این سفر ندیدم که بخوام بگم!


 


نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/07/24 توسط امیر اعظمی
۱۹ مهرماه ۱۳۸۸ (چند روز قبل) یکی از دوستام که دانشجوی ارشد شهرسازی هست تماس گرفت که فلانی چند روزی رو شمال مهمونی و دیگه توضیحی نداد!!!!، منم که همیشه پایه سفرم با وجود اینکه حدس میزدم خبریه!  کوله مو جمع کردم و رفتم.

محل حرکت که رسیدم دیدم بله!!خبری هستش!!! گردهمایی جهادگران دانشجوی استان تهرانه به منظور آسیب شناسی این تشکل که قراره چند روزی در زیبا کنار برگزار شه. من و دوستم (مهمانان مثلا ویژه!) و ۴ نفر دیگه (روسای گردهمایی) با یه مینی بوس هیوندا و الباقی با ولوو راهی شدیم

و اما نکته های جالب زیبا کنار:

  • گردهمایی در یکی از مراکز آموزش تکاوری بود! که از توضیح بیشتر درباره اش معذورم کردن!!!!
  • اینبار سعی کردم با وجود اصرار برای همکاری در پیشبرد مباحث کارگروهها بیشتر بخوابم!!!
  • دیدن اسبای وحشی در شب که کاملا رام و احساسی! میشدن واقعا زیبا بود
  • مثل بیشتر شهرهای شمالی کیفیت انواع نون ها پایین بود
  • اجرای مراسم پر فیض خشم شبم که دیگه حال خودشو داشت!!

۲ روز از همایش گذشته بود که ما دوتا بزرگان رو با کارگروههاشون قال گذاشتیم و به بهانه.... برگشتیم اما به انزلی که رسیدیم فهمیدیم که میشه یه نصف روزو گشت. واسه همین بیشتر بندر انزلی رو گشتیم

و اما نکته های جالب بندر انزلی:

  • کیفیت انواع نون ها پایین بود
  • تعداد مغاز های حوزه تغذیه! چشمگیر بود
  • زیاد خبری از تجمل گرایی و مد بازی نبود
  • قشنگترین بخشش همون اسکله کنار دریا بود

غروب که نیت تهران کردیم باز دیدیم که غلظت گشت و گذار تفریحیمون پایینه!!!! برای همین راهی رشت شدیم که حدود نیم ساعت راه بود و اول بلیط ساعت ۱۲ شب به مقصد تهران رو گرفتیم و بعدش گشتیم و اما جالبترین نکته رشت:

توضیحه اولیه (طبق عادت همیشگی در هر سفر اولش با خود شهر آشنا میشم و بعدش گردش!)

تو رشت برای شام من پایه جیگر بودم و دوستم با این استدلال که معلوم نیست جیگر چه حیوونیه!! به لبنیات پناه برد. تنها جیگری باحالی که پیدا کردم دور میدون اصلی ورودی شهر رشت بود. بغل خیابون یه صندلی بود که بساط جیگر اونم با نون بربری!!! رو پهن کردیم. اما جالبی بیشتر ماجرا در حالیکه خودمون نشسته بر روی زمین در حال خوردن بودیم به ماشینای مسافری که بغلمون گیر می دادن و سوالم میپرسیدن جواب میدادیم. تو نیم ساعت که اونجا بودیم حدود ۵۰ ماشین ازمون سوال پرسیدن: جاده لاهیجان؟ جاده زیبا کنار؟ جاده ماسوله؟ مصلی شهر و ....... 

اینم از فانوس دریایی بندر انزلی که سمت چپه عکسه

 

اینم از جیگر خوردنه کنار جاده بهمراه بربری و دود ماشینا و پرسشای ماشینا!!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/07/20 توسط امیر اعظمی
جمعه ۱۸ آذر سال ۱۳۸۷ راهی دیار بندر انزلی شدم!

به مدت چند روز تو بندر انزلی کارگاه تدوین راهبرد یکی از بزرگترین موسسات مصرفی کشور به راه بود و منم به عنوان مهمان دعوت یکی از دوستان نازنینم بودم که البته به صورت افتخاری به کارگروه های استان های مختلف مشاوره مدیریتی برای تدوین راهبرداشون هم می دادم!

اما نکته های جالب سفر:

  • هوای بندر انزلی عالی بود و خوابش خدایی خواب بود!
  • فاصله ویلا ها با دریا کمتر از ۲۰ متر بود و شبا صدای امواج دریا جالب بود
  • مدیریت مشارکتی در تدوین راهبرد موسسه واقعا جالب بود
  • از تمامی استان ها نمایندگانی برای این کارگاه حضور داشتند
  • برای هر مرحله از کار ارزیابی و تشویق وجود داشت که برام جالب بود
  • فضای کارگاه ها دوستانه و در عین حال آزاد برای ابراز عقاید بود
  • زیتون های بندر انزلی حرف نداشتن!!!!!!!

اما جالبترین: تو مجتمع ویلاهای هماهنگ شده ما شده بودم هم ویلای رییس که یکی از اساتید و دکتر های نیک روزگار بود. نکته جالب سفر وضعیت اتاق ما و اتاق رییس بود که مقایسه اون بر عهده تصاویره!!!!

تصویر اتاق استاد بزرگوار!

 

تصویر اتاق من و دوستم!!!!

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/07/16 توسط امیر اعظمی

همونطور که در جریان هستید شنبه 11 مهر به همراه جمال که مهمون بود به مدت دو روز راهی خمین و اراک شدیم. ماجرای اتوبوس رو که در پست های قبلی جمال براتون روایت کرد، اما میمونه نکته های جالب سفر:

·         همایش توی خمین بود و هتل محل اقامت توی اراک که حدود 60 کیلومتر از هم فاصله داشتن!!!

·         از تهران تا اراک که معمول اون کمتر از 4 ساعته، ما طی 8 ساعت رفتیم چون راننده هماهنگ شده تا مقصد در حدود 4 بار از دوربرگردون استفاده کرد! راستی 2 تا زنم داشت!!

·         نکته مثبت هر 2 شهر اراک و خمین خیابونای منظم  و بزرگ اونا بود که ایکاش در تهران بودن!!!

·         تو شهر اراک از نفس عمیق کشیدن پشیمون شدم چون معمولا آلوده هست و ظاهرا پتروشیمی خارج از شهر رو هم جوری طراحی کردن که با وزش باد آلودگیاش به جای اینکه دور بشه مستقیما وارد شهر میشه!!!

·         تو این همایشم علیرغم تشکر از زحمات دوستان بزرگوار مثله اکثر همایشا بی نظمی و بی برنامگی و در یک کلام اسراف(هزینه ای، زمانی، انسانی، علمی و ...) بود، البته این انتقاد رو به عنوان کسی میگم که در همایش ها، سمینارها، کنفرانس ها، جشنواره هاو...( تحت عناوین دبیر اجرایی، نایب دبیر اجرایی، نایب رییس کمیته نمایشگاه، مشاور کمیته اجرایی و .....)  تا حدودی بودم و حساب کار دستمه!!!

·         مقاله ای که به همایش داده بودم اولش گفته بودن که جزو مقالات برتر و ارایه ای در سالن اصلی همایشه، اما اونجا که رسیدم دیدم تعدادی از ارایه ها جابه جا شده و ظاهرا افراد برتر جای مقاله های برتر ارایه دارن!!!

·         یه تعداد از برگه های پذیرش مقاله ها هم گم شده بود که منم از این فیض بی نصیب نبودم!!!

·         برای مقاله های برترم بن های نقدی تا400 هزار تومن در نظر گرفته شده بود که اینجام به یه تعداد از برترین ها!!! رسید و الباقی هم ( من جمله بنده) با موز، کیک و آبمیوه ازشون پذیرایی و واسشون دعای خیر طلب شد!!!




 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/07/15 توسط امیر اعظمی

توضیح اینکه سفرنامه اراک و خمین را که در پست های آینده همین وبلاگ می یاد از دست ندید. مجموعه ماجراهای جالب و البته عبرت آموزی در این دو سه روز اتفاق افتادند که شرح یکی از آنها را اینجا جمال ( دوستم و دکتری مدیریت که در این سفر مهمون من بود) براتون نوشته.

از زبان جمال: این ماجرای آخرین بخش از داستان های سفر ما به خمین برای شرکت در همایش ملی بررسی ابعاد رهبری امام خمینی بود. مطمئنا اگر انسان نکته سنجی در این سفر همراه ما بود می توانست یک مجموعه طنز از این داستان های ایجاد کند. بی تجربگی و بی برنامگی برخی مسئولان برگزاری همایش باعث شده بود که بساط انتقاد ما به راه باشد.

غروب روز دوشنبه که اختتامیه همایش بود برای بازگشت شرکت کنندگان در همایش سه دستگاه اتوبوس برای مسیر خمین تهران در نظر گرفته شده بود. در حالی که تعداد مسافران به سختی به دو اتوبوس هم می رسید. ما هم سوار یکی از همین اتوبوس ها شدیم. در مجموع ده  نفر مسافر در اتوبوس بودند. گروه ما که شامل سه نفر از دانشجویان دانشگاه تهران بود با بقیه هفت نفر که همه از اساتید حوزه قم بودند هیچ سنخیتی نداشت به همین دلیل صندلی های وسط اتوبوس را اشغال کرده و هر کدام مشغول کار خود شدیم.

بعد از خروج از خمین راننده اتوبوس یک فیلم ایرانی به نامه بیست را برای مسافران نمایش داد. مانیتور دوم اتوبوس خراب بود و من به همراه دوست سوم مان (لطیف) صندلی های مان را عوض کرده  و جلوتر نشستیم. امیر هم سر جای خودش داشت با هندزفری گوشی اش آهنگ گوش می داد.

با وجود اینکه اتوبوس دربستی بود و قاعدتا راننده نباید مسافران دیگر را سوار می کرد اما در مسیر هر جا که محل ایستادن مسافران تهران بود ترمز می زد و مسافران را سوار می کرد. در ایستگاه شهر دلیجان نیز همین کار را کرد و حدود پنج دقیقه توقف داشتیم. ما داشتیم فیلم می دیدیم و توجهی هم به عقب اتوبوس نداشتیم. حدود ده یا پانزده کیلومتر از شهر دلیجان دور شده بودیم که شماره ناشناس با گوشی من تماس گرفت. دوست امیر (جلیل) بود. گفت که امیر گفته است با این شماره تماس بگیر! یک شماره ایرانسل بود. من اصلا متوجه حرفش نشدم. گفت امیر زنگ زده گفته با این شماره تماس بگیرم. با خودم فکر کردم که شاید شماره کسی است که کمک یا راهنمایی می خواهد. خواستم شماره را بگیرم که اتوبوس در مسیر جاده توقف کرد. دیدم از در جلو امیر سوار شد!در حالی که کیف پول دستش بود بر سر راننده فریاد کشید و گفت: « شش تومن دادم که رسیدم». باز هم نگرفتم که چی شده!!! آخه از کجا پیاده شده بود و چرا شش تومن داده بود؟ نگاه به صندلی اش کردم. وسایلش همه سر جایش بودند. امیر با نگاهی غضبناک به من که هیچ اطلاعی از ماجرا نداشتم کرد و گفت: مگه شما متوجه نشدید که جا موندم؟!!

کلید ماجرا رو پیدا کردم. امیر تو ایستگاه شهر دلیجان پیاده شده بود تا برای خودش تنقلات بگیرد. اما راننده اتوبوس بی توجه حرکت کرده بود. ما هم که سرگرم فیلم بودیم و حواسمان نبود تا انتهای ماجرا. امیر تلفن همراهش را هم نبرده بود  و شماره من را هم از حفظ نبوده که به من زنگ بزند. به ناچار به جلیل در تهران که شماره اش را داشت زنگ می زند و از او می خواهد تا به من زنگ بزند و به من شماره ایرانسلی را گفته بود بدهد. این ایرانسل هم مال یکی از افراد محلی دلیجان بوده است.

تا بیست سی دقیقه جرات نداشتیم به امیر نزدیک شویم. عقب ماشین نشسته بود و تخمه های دلیجان را می شکست. آنقدر عصبانی بود که پوست تخمه ها را همان جا تو کریدور اتوبوس می انداخت و کسی هم نمی توانست حرفی بهش بزند. بعد از آرام شدن اوضاع پیشش رفتم و کمی از تخمه هایش را گرفتم و اونم مثل همیشه سریع مهربون شد و با هم می خندیدیم!!!.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/07/02 توسط امیر اعظمی
سلام

اگه یادتون باشه گفتم که در اواخر اسفند ۱۳۸۷ به همراه جمال و مصطفی و آزاد راهی دیار بوشهر شدیم که در سفرنامه های قبلی براتون نوشتم. اما چه ربطی به شیراز داره!

آره! از اونجایی که از بوشهر تا شیراز راهی نبود( با آژانس در حدود ۴ ساعت!) تصمیم گرفتیم که یه تور یک روزه هم به شیراز داشته باشیم.

اما نکات جالب سفر به شیراز

  • راننده هاش برای هر مسیری نرخ ثابت ۵۰۰ تومن رو بهت مینداختن، مقصدهایی هم که نزدیک بود با دنده یک می رفتن که بگن دوره!!!!!!!
  • در مقبره حافظ تاثیر عمیق اشعارش بر نسل امروزی رو به چشم دیدم!!! دختر و پسر کنار قبر حافظ در حال دل و قلوه بازی حافظانه بودن!!!
  • در مقبره سعدی بیشتر بچه ها بودن تا بزرگترا!!
  • زیبای خاص مقبره های حافظ و سعدی درختای نارنجشون بود که رنگ و بوی جذابی به این دو داده بودن

اما جالبترین  نکته سفر:

با بچه ها سر مقبره حافظ بودیم که یه آدم جالب! با یه فال حافظ به قصد فال گیری نزدیک اومد که مثل همه فالگیرای دیگه جواب همیشگی خودمو بهش دادم: خدا فالمو گرفته الانم توشم!!!

مرد سرشو پایین انداخت، گفتم الانه که شروع به نصیحت بکنه، اما سرشو بالا گرفت و گفت یه عکس با هم بگیریم!!! به نظرتون جواب من چی بود؟!!!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/06/31 توسط امیر اعظمی
و اما آخر سفر بوشهر....

بالاخره شب آخر سفر بوشهر رسید. اینبار مهمون خان دایی حیدر بودیم، تو خون کلی. توضیح اینکه خون کلی تفریبا نزدیک روستا بود و یه دره ای هست که قدیما اونجا خون ریزی زیاد اتفاق افتاده که الان اسمش شده خون کلی. عشایر نشین حساب میشه.

خلاصه واسه ما سنگ تمام زیاد گذاشته بودند از جمله اینکه:

  • چادر درست و حسابی با داربست به پا کرده بودن
  • برای تامین برق یه شب! کلی سیم کشی کرده بودن
  • برای شام گوسفند زمین زده بودند
  • به خاطر ما افراد مختلفی رو دعوت کرده بودن
  • مراسم محلی با آوردن ساز محلی به اسم نی همبان برامون به پا کرده بودند
  • و مهم تر اینکه خان دایی به خاطر ما خودش نی زد
  • به همراه یه سری زحمت های دیگه

اون شب رو کلی حال کردیم، واقعا دستشون درد نکنه.

البته در پایان نگارش سفرنامه بوشهر از تمام بزرگانی که هر کدومشون به یه نحوی به زحمت افتاده بودن، بالاخص خانواده خود حیدر کمال تشکر و قدر دانی رو دارم.

ایشالا یه روز بتونیم جبران کنیم


نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/06/28 توسط امیر اعظمی

پنیر نخل

در ادامه سفر نامه بوشهر.......

ویژگی اصلی مناطق جنوبی همون نخلستوناشه. به همین بهونه یه روز به منظور انجام مراسم پنیر گیری! راهی نخلستونای احمد آقا(پدر حیدر) شدیم.

و اما توضیح پنیرگیری: پنیر رو معمولا از نخل های کم ثمر و یا بی ثمر می گرفتن و طرز کار پنیر گیری به این طریق بود که نخل های  کم ثمر و یا بی ثمر رو مشخص می کردن، اونها رو با تبر می بریدن، شاخ و برگاشون رو جدا می کردن و در قسمت بالایی نخل اونقدر لایه روبی می کردن تا اینکه به یه بخش کاملا سفید رنگ می رسیدن و این همون پنیره! که در تصویر بالا می بینید. پنیرشون هم خوشمزه بود و هم مقوی.

راستی نخل رو نفر به حساب میارن و جالب اینکه برخلاف درختای دیگه بعد از بریدن یه نفر نخل دیگه نخل جدیدی به جاش رویش پیدا نمی کنه!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/06/24 توسط امیر اعظمی
ساحل خلیج فارس

سفرنامه بوشهر همچنان ادامه دارد...

در ادامه سفر به بوشهر به میزبانی حیدر احمدی روز ۲۵ اسفند ۱۳۸۷ برنامه رفتن به سواحل خلیج همیشه فارس رو هماهنگ کردیم. به دلیل اینکه حیدر احمدی مسئولیت های مالی سفر را بر عهده گرفته بود مصطفی و آزاد ، دو اعجوبه خداوندی و مردم نیازار!!!!، عنوان مادر خِرج(تلفظ محلی مادر خرج) را برای او انتخاب کرده بودند!!

اما داستان مادرخِرج:

تازه به ساحل رسیده و در حال لذت بردن از ساحل جنوب بودیم، اون روز یه خورده برنامه هامون فشرده بود و وقتی زیادی برای موندن تو ساحل نداشتیم، چون شبش مهمون خون کلی بودیم که در پست های بعدی داستانش رو براتون میگم. مادرخِرج هم همش تاکید می کرد که طبق برنامه پیش بریم!!! ما هم که حرف گوش کن!!! جاتون خالی لب ساحل در حال صفا بودیم و زمان و برنامه برامون خیلی مهم بودش!!! مادرخِرج هم دیگه دادش دراومده بود و داشت غر می زد. ما هم که ریلکس ریلکس بودیم.

بیخیالی ما و تاکید برنامه ای مادرخِرج آخر کار دستمون داد، گوشی مادرخِرج افتاد توی آب. جاتون خالی به جای ناراحت شدن ما زدیم تو فاز خنده و متلک، اما مادرخِرج خودتون بهتر میدونید!!! .

مادرخِرج دیگه حرف نمیزد و ما هم خنده گرفته بودمون،  هر کی دیگه جای مادرخِرج بود همون جا قهر میکرد و میرفت! 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/06/23 توسط امیر اعظمی

امام زاده دوقلو

در ادامه سفرمون به استان بوشهر سر انجام به روستای نورآباد(خون)، میزبان اصلی این سفر، رسیدیم. از نکته های جالب این روستا:

  • وجود خیابون های پهن و  آسفالت شده در یه طرف روستا که نشون می داد تبعیض در همه جا هست!!
  • وجود نونوایی و مراکز درمانی، بهداشتی و مخابراتی
  • چسبیدگی نخلستون ها به روستا
  • و......

 اما نکته جالبتر این روستا را براتون میگم. مثل هر جای دیگه ایران تو این روستا هم امام زاده وجود داشت. اما این امام زاده در نوع خودش جالب بود. امام زاده دوقلو که میگن محل دفن دو برادر سید بوده و  به همین خاطر گنبد سبزشون هم دوتا هست.



نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/06/21 توسط امیر اعظمی
روستای نور آباد(خون)

سلام

جای تمامی سفر دوستان خالی!

اواخر اسفند ۱۳۸۷ به همراه ۳ تن از دوستان و به میزبانی حیدر(کارشناسی ارشد مدیریت دولتی) راهی دیار رئیس‌علی دلواری (بوشهر) شدیم. اینجا جا داره یه توضیح کوچیک درباره رئیس‌علی دلواری بدم:

رییس علی دلواری در سال ۱۲۶۰(ه ش)  در روستای دلوار از شهرستان تنگستان استان بوشهر به دنیا آمد. پدر و نیاکانش از طایفه ممسنی دلوار و کدخدای این روستا بودند.

دوران جوانی او همزمان با حضور گسترده استعمار انگلیس در خلیج فارس بود. عشق او به ایران باعث همراهی اش با مشروطه خواهان بوشهر برای رهایی ایران از استبداد قاجاریه گردید.

از سال ۱۹۱۴ میلادی با شروع جنگ جهانی اول به مبارزه با نظامیان انگلیسی مقیم بوشهر برخواست. عملیات چریکی پیروزمندانه او سایر مبارزان تنگستان را تشویق به همراهی با او کرد. تا تابستان ۱۹۱۵ عملیات موفقی را بر علیه نیروی دریایی انگلیس رهبری کرد. انگلسی‌ها مجبور شدند نیروهای کمکی از عراق و هند به بوشهر اعزام کنند و دلوار را به شدت بمباران کردند. رئیس علی در ۱۲ شهریور ۱۲۹۴ خورشیدی/۳ سپتامبر ۱۹۱۵ در هنگام رهبری حمله شبانه به انگلیسی‌ها از پشت سر هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. روحش شاد

ماجراهای این سفر رو در بخش های زیر و در پست های بعدی براتون به اختصار بازگو میکنم.مسیر حرکتی به سمت خونه حیدر رو اگه بخوام بر اساس منطقه ای براتون بگم به این ترتیب بود:

استان بوشهر- شهرستان دشتستان- بخش مرکزی- شهر برازجان(نام محلی بُرازجون)-روستای نورآباد(خون)

 اما نکات جالب سفر به بوشهر:

  • اول اینکه آب و هواش خشک و گرم بود اما چون آخر زمستون بود به قول خودشون بهترین وقت ساله واسه تفریح!
  • مردماشون با صفا، خون گرم،سخت کوش و دوست داشتنی بودن
  • همراهی در مراسم پنیر گیری از نخل های بی ثمر در نوع خودش جالب بود!!!
  • نکته جالب اینکه نمک در آشپزی استفاده میشد و سر سفره خبری از نمکدون نبود!!!
  • در ضمن مصرف چاییشون کم بود و چون ما مصرفمون غیر نرمال! بود، برای ما ۴ نفر ۲ فلاکس بزرگ تدارک دیده بودن که در هر نوبت کاملا خالیش میکردیم!!!
  •  جاهای با حالشم که رفتیم و در پست های بعدی بیشتر توضیح میدم اینا بودن:خود شهر بوشهر، ساحل دریای جنوب، بازار محلی بوشهر، امام زاده دوقلوها در روستای خون، محل عشایر(معروف به خون کلی)، نخلستوناشون و .....

این سفر نامه ادامه دارد!  


نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/06/14 توسط امیر اعظمی

غار سهولانورودی غار سهولان

سلام دوستان عزیز

اوایل تیرماه امسال به دعوت دکتر جمال خواستار[فرد قدبلند عکس] راهی دیار مهاباد شدم. با این توضیح که مهاباد یکی از شهرهای استان آذربایجان غربیه. شهری سرسبز و در میان چندین کوه. زبان گفتاری مردم شهر مهاباد سورانی کردی با لهجه، مُکریانی هست.

اونجا با برادرای جمال[مصطفی و کمال و جلال] کاملا رفیق شده بودم و بیشتر با اونا میگشتم تا خود جمال!!!!! جاتون خالی کلی سفر بهم حال داد. تو این سفر بیشتر با فرهنگ قوم کرد آشنا شدم. جاهای جالبشم که رفتیم دریاچه سد مهاباد، شهر بازی، پارک ملت و از همه دیدنی تر غار سهولان بود.

نکته جالب و قابل بیان سفر  رفتن به غار سهولان در نزدیکی مهاباد بود که در تصاویر بالا میبینید. خیلی جالب بود. غاری آبی که داخلش سوار قایق میشی و میگردی. گوشه و کنار غار پر بود از کبوترهایی که لانه ساخته بدون و توی بعضی از اونا تخم گذاشته بودن. در ادامه توضیحی درباره غار براتون میذارم با این امید که برای شما هم جالب باشه

غار سهولان، دومین غار آبی کشور (پس از غار علیصدر همدان) در روستای سهولان نزدیک شهرستان مهاباد واقع است. مساحت غار ۲ هکتار و ارتفاعش از سطح آب های آزاد، ۱۷۵۱ متره. متوسط عمق آب ۱۸ متر هست. ساختارش آبی، خاکی و سنگ آهکی هست و موجودات زنده داخلش، کبوتر چاهی و خفاش هست و همچنین مارماهی های کوچولو داخل آب.
قندلی های آهکی جاذبه ویژه این غار به شمار می ره که در شکل های مختلف قابل مشاهده هستند.
قدمت غار به دوره اشکانی برمی گرده و از سال ۷۹ کشف و محافظت شده.

توضیحات عکس: از سمت راست به ترتیب: جلال خواستار؛ جمال خواستار؛ خودم؛ امیر از دوستان جمال


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است